اندر احوالات این روزها
سلام گلکم. مامان فدای تو.
اومدم بهت بگم با کمال تاسف مقاله مامانی ریجکت شد. :( این روزها خبر خاصی نیست. خواستگاری عمه میترا هم که بخاطر فوت دایی داماد عقب افتاد. ایشالا خدا کمکشون کنه و همیشه شاد باشن.
عمو احسان هم رفت تهران و بابایی هم که قراره جمعه بره. بابایی به زودی درسش تموم میشه و این ترم اخره و من و خودش از این بابت به شدت مسروریم. بابایی یه امتحان دیگه اول مهر داره و پروژه اش هنوز تموم نشده
و من رسما پیر شدم بس که بهش گفتم بخونه.
اونم که ....
ما که از اول تابستون اومدیم خونه خودمون یعنی طبقه پایین و من کل وسیله هامو اوردم. و البته هنوز قالیامون و پرده هام مونده. :)
این 3 ماه تمام مدت رسما مهمون مامان بزرگی بودیم و مامان بزرگی با غذاهای خوشمزش ما رو همش شرمنده میکرد. هفته اخری با بابایی تصمیم گرفتیم خودمون غذا درست کنیم و منم که خوش سلیقهههههههه :) یه خورشت مرغ و بادمجون خوشمزه امروز گذاشتم و پلو هم درست کردم. یه ظرف خوشکل هم درست کردم و واسه مامان بزرگی اینا بردم. خودم فک میکردم اونجوری میخوام نشده اما مامان بزرگی و عمه ها گفتن خیلی خوشمزه شده و منم خوشحال شدم. :) اخه این دفعه اول بود که دستپخت منو میچشیدن :))
خدا رو شکر. مامانم من کلا ادم قانعی هستم و از زندگیم همه جوره راضیم. فقط از خدا میخوام کمکم کنه و یه کار خوب بتونم گیر بیارم و بابایی هم همینطور. و از همه مهمتر درسم.
خدا کنه زودی بتونم تمومش کنم.
استرسش از همه بدتره. با این وضع خراب کار.
از تو هم بگم که هر کار کردم نمیای. آخه چرا مامانی؟؟
حالا که همه چی کم کم داره درست میشه تو هم بیا کنارمون. بخدا بهت قول میدم بهت سخت نگذره. بخاطر مامان بزرگی و خاله نرگس. بخدا تو بیای اونا هم از تنهایی در میان. خدا به امید خودت. من که فعلا دست نگه داشتم و گفتم از داروهای دکتر نمیخورم. اگه خودت خواستی بیای. اگه نیومدی هم که صبر میکنم بابایی این ترمشم تموم بشه بعد. به امید خدا.
مامان تصمیم گرفتم تو این وبت کمتر از مشکلاتم بگم. شاید تو با خوندن مشکلات مامان بابات میترسی و نمیای. اما بخدا با اومدن تو مشکلات ما تموم که میشه هیچی، به برکت وجود نازنینت زندگیمون شیرینترم میشه. الهی من فدات شم.
این قلب هم تقدیم به بابایی نازت. ذوست دارم عشق من. منو بابت همه کمبودام و غر زدنام ببخش.



اندر احوالات این روزها
